چه خبر است؟ در دنیا، در زیر این آسمان مگر چه چیزیست که به نالیدن بیرزد!؟ در برابر وحشی ترین تازیانه ها، سکوت مردانه و غرورانگیز نباید بشکند. در برابر هیچ دردی لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد. سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتوانند مرا به سکوت وادارند. شجاع، به همدرد نیازمند نیست، از ناله شرم دارد. مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمیگذارد. زندگی اش از او دفاع میکند، زمان تبرئه اش میکند.
خدایا … چه تنگ و تیره و تاریک است راهی که دلالت تو در آن نیست وچه روشن وحقیقت نما و منیر، راهی که هدایت تو در آن هست… خدایا … در آن دلی که که لطافت حضور تو نیست، از هر عشق و خوبی و لطف خالیست …
خدایا … راههای منتهی به تو به تعداد نفوس آدمیست، بی نهایت است … مارا از نزدیک ترین راه به خویش برسان …
خدایا … راه میان بُر قرب به خویش را بر من هویدا ساز و به آن دسته از بندگانت ملحقم کن که در راه نیل به تو از یکدیگر پیشی میگیرند، به آنان که زلال چشمه ات نوشاندی و لباس اشتیاق خود بر تنشان پوشاندی و بر گیاه آرزوهاشان باران اجابت افکندی و بر مزرعه دلهاشان جز خرمن میل خود سوزاندی و در جنگل تفکرشان جز غزال یاد خودت رَماندی و بلندترین درختان مقاصدشان را در وسعت خودت رویاندی و به اوج لذتشان از مناجاتت رساندی …
ای آنکه هر که رو به سوی تو کند، چشم به او می دوزی، و به هر که دلش هوای تو کند، دل میبندی … و به سری که سودای تو داشته باشد سر می کشی … ای که بر زندگانت دست محبت میکشی و بر مردگانت سرمه حیات و ملاطفت …
خدایا تو که مرا خوانده ای، تو که زاری مرا نقدی به خانه اجابتت زده ای، تو که مرا به درون پذیرفته ای، به خودت سوگند که تشنه محبتم، مرا در کنار خویش بنشان و از رحمتت جرعه ای بنوشان … خدایا … مرا جز به تو امیدی نیست و جز به سوی تو رغبتی نه …
خدایا تو مر گمراهان را برهانی، و مر افتادگان را توانی، و مر عاشقان را نشانی، تو عین وصل و هجرانی، تو آتش و گلستانی، تو باغ و باغبانی، تو جبار و رحمانی، تو درد و درمانی، تو شادی و هرمانی، تو آشکار و نهانی، تو روحی، تو جانی، چه گویم، تو اینی، تو آنی، چنینی، چنانی … هر آنچه در وصف نآید تو آنی … خدایا وحشتم را جز تو مونسی نیست، همدمم باش! و لغزش و عثرتم را جز تو دستگیرنده ای نه ، همرهم باش ! گناه و ذلتم را جز تو بخشنده ای نیست، درگذر !
و بازگشت و رجعتم را جز تو پذیرنده ای نه، در نگر ! خدایا، فریاد و دعوتم را جز تو پاسخگویی نیست، راهم ده ! و عصمتم را جز تو سرپرستی نه، پناهم ده ! صبر و طاقتم را جز تو دارنده ای نیست، دست گیر! دستم را از دامن مهرت کوتاه مگردان و مرا از خویش مٌران، که امیدی جز به تو نیست،